حكيم ابوالقاسم فردوسى

408

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شاهزاده گرسنه و دردمند از شهر بيرون شد . به روستايى رسيد . كنار چشمهء روستا زير درختى گشن بيخ و سايه‌ور به اندوه نشست . همى گفت كاى داور كردگار * غم آمد مرا بهره زين روزگار نبينم همى اخترِ خويش بد * ندانم چرا بر سرم بد رسد اتفاق را كدخداى روستا كه از فريدون گهر داشت ، بر او گذشت . چون وى را سخت غمگين و شوريده حال يافت مهرش بجنبيد او را به سراى خويش برد ، و چون برادر گراميش داشت . داستان كتايون دختر قيصر از روى ديگر آيين قيصر روم چنين بود كه چون دختران او رسيده و جفت جوى مىشدند جوانان بزرگان و فرزانگان را در كاخ خويش انجمن مىكرد تا دختر به مراد و دلخواه ، جفتش را از ميان آنان برگزيند . در آن زمان قيصر روم را سه دختر بود هر سه به شادابى و خرمى و تازه رويى چون گل اندر بهار ، و به بالا و ديدار و آهستگى و راى و شرم و شايستگى تمام خلقت . بزرگترين آنان كتايون نام داشت . كتايون شبى به خواب ديد در انجمنى كه براى جفت جويى وى آراسته‌اند فرزانه‌اى غريب و دل آزرده كه به بالا سرو و به ديدار ماه را ماند درآمده است . وى دسته گلى بويا به آن جوان داد . دادن قيصر كتايون را به گشتاسب بسيار روز نگذشت كه قيصر انجمنى براى جفت جويى كتايون آراست ، و جوانان پر مايگان را به انجمن خواند . كتايون در حالى كه يك دسته گل نرگسِ تازه به دست داشت با شصت نديمه از ايوان پسِ پرده آمد و ناشكيبا به همهء جوانان نگريست . چون جوانى را كه به خواب ديده بود و دلش را ربوده بود در ميان جمع نديد ، هيچ يك آنان را نپسنديد . ديگر بار قيصر انجمنى با شكوه‌تر آراست ، و فرمان داد همهء جوانان ، هر كس كه خواهد بدان درآيد . چون مردمان از دعوت همگانى قيصر آگاه شدند ، كدخداى روستا به گشتاسب گفت : روزهاست كه تنها به غم نشسته‌اى